پسرسایه پدر

سلام عزیزان سال نوهمه تون مبارک باشه سال خوب پرازشادی وبرکت داشته باشین

موضوعی بودکه دلم خواست ثبتش کنم

پنج شنبه 93/12/28

شبی طولانی پرازاسترس

ساعت 12شب همسربه طورناگهانی دردزیادی ودرناحیه پهلو احساس کردودورخودش میپیچیدودردامانش وبریده بود

بهش پیشنهاددادم بره دکترگفت نه یکم صبرمیکنم خوب نشدم میرم دکتر

این یکم دوساعت شدساعت دو تنهامیخواست بره دکتر

بهش گفتم بذارپسروبیدارکنم همراهت باشه گفت نمیخوادبچه رواینوقت شب بیدارکنی هرچی گفتم فایده نداشت

تنهارفت دکتر

دکتراحتمال آپاندیس داد

وگفت بروبیمارستان آزمایش خون بده اومدخونه گفت پسروبیدارکن میخوام برم بیمارستان همراهم باشه

رفتم پسروبیدارکردم به محض اینکه گفتم بابات حالش خوب نیست باهاش بروبیمارستان

خیلی سریع بلندشدآماده شد

همسربااون دردوحشتناکش حاضرنشدباآمبولانس بره همونطوری پشت فرمون نشست باپسررفتن بیمارستان

هرچی هم بهش گفتم بذارنازی وبیدارکنم باهات بیام قبول نکردباپسررفتن

تاساعت ۵صبح آزمایش وسونوگرافیش انجام شدداشت دردمیکشیدومدام بالامیاورد

تشخیص دادآپاندیس نیست مشکل ازکلیه ش بود

بهش مسکن وسرم زدن 

همسرازپسرگفت که چطورسایه به سایه ش بود

چطورحواسش به باباش بودوچقدربرای همسرلذت بخش بودکه تمام اون شب تا۹صبح پسرحتی یک لحظه هم ننشست کنارپدرش بود

ازاین که پسربزرگ شدهوای پدرشوداره احساس خیلی خوبی دارم

وروزی هزاربارخداروبابت تمام نعمت هایی که بهم داده شکرمیکنم

پسرممنون که سایه پدربودی کنارش بودی که احساس بی کسی نکرد

 

   + آیناز - ۸:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱/۱