ممنون که بودین

همه چیزخوبه زندگی به آرامش رسیدازطوفان زندگی خودمون وکشیدیم بیرون

امادلمون شکسته است

یه روزهایی دوتایی میشینیم به روزهایی که به ماگذشت فکرمیکنیم

روزهایی که یجاهایش واقعاکم آورده بودیم

اماخدادستمونو گرفت

ازاینکه خدادستمونو گرفت خوشحالم

اما یجاهایی دلت خانواده میخواد

یهومیرم زمانی که بابام بود

اشک توچشمام جمع میشه بعضی وقتهاانقدریادحمایت هاش میفتم که همون روزهاروهی توذهنم مرورمیکنم

چقدرواسم لذت بخش بود

تلفن کردن های هرروزش

صداش هنوزتو گوشمه

درخواست های من که تامیگفتم انجام میشدهیچ وقت نشنیدم بگه امکانش نیست

هیچ وقت نشنیدم بگه نمیتونم

درست یک سال ودوماهه دیگه واسم زنگ نمیزنه

درست یک سال وچهارماهه دیگه ندیدمش

بعدازتوهیچ مردی پیدانشدازماحمایت کنه

بعدازتو روزهای سختی گذشت

امروزدوتایی نشستیم ازتوگفتیم بازم رفتم تواون زمان چنددقیقه ای توش موندم چقدرلذت بخشه حتی برگردم به عقب چنددقیقه به یادت باشم

من انقدربی معرفت بودم نتونستم سالگردت بیام

اماخودت میدونی لحظه ای ازذهنم بیرون نیستی هرکاری که میکنم میگم اگه الان بابامیدونست بهم اینطوری میگفت خوشحال میشدکه داریم پیشرفت میکنیم بهمون پروبال میداد

بعدازتو نامردی هادیدم

بعدازتوهزاران بارتاامروزدلم شکست

خیلی وقتهاپیش خودم میگم چقدرخوب آدمهارو میشناختی

فائقه روخوب شناخته بودی تنهاکسی بوددست مارو مردانه گرفت محکم گرفت محکم محکم تالحظه ای که بهش ثابت شدبلندشدم خوبم

لحظه ای اجازه ندادفکرکنم سربارزندگیش هستم

لحظه ای اجازه ندادفکرکنم چه کاربزرگی درحق زندگیم کرد

حتی اجازه ندادمن برگردم بهش بگم ممنون که بودی

فقط گفت وظیفه م بود

من که میدونم وظییفه ات نبود

من که میدونم بهمون لطف کردی تومردانه باهمون لحظه به لحظه بودی

ممنون که بودی ممنون که هستی

روزی هزاران بارخداروشکرمیکنم بخاطراین روزها

بخاطرروزهایی که ماروبه آرامش رسوند

روزهایی که دستمونوگذاشت تودست آدمهای خوب تابدونیم خانواده فقط هم خون بودن نیست

خانواده من کسی که توسختی کنارم بودتوشادیم بهم حسادت نکردهمیشه بهترین هارو برام خواست

خدایابهترین هارولحظه لحظه ی زندگی این آدمهاکن

 

برای پدرنوشت:

دوست قدیمی یادم رفت بهت بگم دارم میام کمترازیکماه دیگه کنارخاکت هستم اول ازهمه میام پیش تو

تودوست قدیمی من هرنفسی که میکشم به یادتمقلب

   + آیناز - ٦:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٥/۱